“سخنی با ” بر و بچه های مکتبخانه غرور
http://www.kamran-m.tumblr.com/
آهای بچه ها! آیا هر یک از شما به تنهائی و از بدو تولد ” بحرالعلوم ” بوده و بی نیاز از تاثیر پذیری تا عارش آید
بیاموزد از دیگران؟
!
شما شاخ شمشاد های کودک مانده به خوی را “بر و بچه های مکتبخانه غرور” مینامم زیرا همگیتان فریبخوردگان
مکتب مارکسیسم هستید و با خواندن چند ده و چند صد کتاب مکتبخانه ای و سیاه کردن هزاران برگ سپید با ترشحات ذهن زندانیتان خود را حسابی گم کرده اید
.
چرا بایستی احساس خفت کرد از دیدن زوایا و گوشه کنارهایی که خود متوجهشان نبوده ایم و دیگری نشانمان داده؟
اینگونه روابط یکسره که نیست ! هرفردی به عوامل و عناصر خاصی حساسیت دارد و برای درک ماهیت شان کوشش ذهنی
به خرج میدهد که فرد دیگر در باره سایر آنها
.
یک جامعه محبوس در زندان غرورافراد متشکله آن که هر تن خودش را بی نیاز از “کله” تن های دیگر انگارد
همین آشغالدانی از کار در می آید که در آمده
!
چرا سخن میگوئیم؟ چرا می نویسیم ؟ مگر قصدی و انگیزه ای داریم سوای تاثیرنهادن بر مخاطبان؟ اگر نسبت به موثر بودن کوشش هایمان دلسرد شویم لب فرومیبندیم و قلم را غلاف و کی بورد را ترک میکنیم
!
جامعه “ایستا” و فرتوت ایران که تخمیر شده در خمیرمایه پوسیده و گندیده مکتب انتظارکجا و دموکراسی های پدیدارگشته در جوامعی با فرهنگ مشترک که سابقه سده ها کشمکش فکری و فلسفی و درگیری با سلطنت کلیسا سمبل “استبداد آسمانی!” را پشتوانه خود دارند کجا ؟
دیگران درخت دموکراسی را کاشتند و آبیاری و مراقبت کردند تا ما میوه اش را بخوریم؟
میوه ای که نتیجه زحمات خودمان نباشد له کردنش زیر پا آسان باشد
!
فعالان سیاسی متعلق به مکتبخانه حزب توده و حواشی آن که از سی و سه سال پیش به اینسو خود را در برابرغول مهیب و چرک و خشنی میابند که در خروجش از حقه شعبده سهم بزرگی داشته اند به سبب غرور زدگی مفرط و بی استعدادی هنگفت
برای پذیرش کج بینی های خویش چسبیده اند به قضیه مهمل عدم وجود دموکراسی به دوران پهلوی اول و دوم
.
گویی قرار بوده و جامعه نیز آماده بوده وصل گردد به دموکراسی ها ؛ منتها حیف که “آن پدر و پسر ” مانع شدند
!!
وقتی میگویم “روشنفکاران پیه سوز” این جامعه مسدود و یبس نگاهشان همواره متوجه تقلید از دیگرانست وغرورش آنگاه زخم میخورد که به واسطه هموطنی به امری پی برده باشد برای ادعایم نمونه دارم
:
دهه ها چوب لعنت و تحقیربه سر و روی هواداران نظام پادشاهی نواختند این بر و بچه های مکتبخانه غرور و باد فتق تعهد خلقی! به خیال اینکه شاه و شاهزاده خطاب کردن شاهان و شاهزادگان نشانه نوکرمآبی و عتبه بوسی است
!
اخیرا ” ولی به قول مش غلام ”کاشف به عمل آمده” که چندان عیبی هم ندارد! چرا؟ چطور؟ زیرا درهمین اروپا
که بیشترین حکومت های پادشاهی جایشان را به جمهوری داده اند اخلاف شاهان سابق را کماکان شاهزاده می نامند و
به تریز قبای کسی هم بر نمخورد
!!
رک و راست حرفی را که گفتنی میدانم میگویم
:
خانم بقراط ! من چندین نکته ظریف را از نوشته های سرکار آموخته ام و بجای احساس شرم و
زخمخوردگی غرورم؛ بسی نیز شادمانم که اندکی از بار نادانی های هنگفتم به لطف دانسته های سرکار کاسته شده
.
راستش را بخواهید من که کف دستم را بو نکرده بودم تا بدانم شما پس از بذل توجهتان به اینکه در غرب اطلاق عنوان شاهزاده موجب سر افکندگی نیست تصمیم گرفته اید غرورتان نشکند از شاهزاده نامیدن “رضا پهلوی”
!
از آنرو که خودم را یکی از افرادی میدانم که در این باره بسی قلم زده ؛ به غلط گمان بردم تاثیری بر دیگری و دیگران نهاده باشد تا دریابند “خفیف” کردن یک “سمبل” تاریخی —- و نه فرد !—— به غلظت شخصیت خودشان نمی افزاید. خب همین برداشت غلط برایم شادی زا بود که بدانم بیهوده نویسی نمیکنم .شادیم را با قید “خصوصی تلقی شدن” با هموطن محترمی در میان نهادم که از ایشان نیز بسی آموخته ام و “لو رفتن تعمدی یا غیر تعمدی پیام خصوصی ام را بی اهمیت ترازآن میدانم
تا جای گله و قهر بگذارد
.
تنها نگرانی بزرگم در باره زخم هولناکی است که به غلط برغرورتان وارد آورده ام . من از کجا میدانستم که شما
“بحر العلوم” چشم به دنیا گشوده اید و بی نیازهستید از تاثیر پذیری؛ مگر اینکه تاثیر گزار فرنگی باشد؟
وای که چقدر خرم من ……………بوخ
!
°°°°°°
برای زدودن مزه تلخ این نوشته دعوتتان میکنم به شنیدن قطعه ای “موسیخی “باب میلتان
: